
درد دل با امام زمان(عج) یا صاحب الزمان(عج) من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم بر لب کلبه ی محصور وجود,من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم,میشکنم اگر از هجر تو آهی نکشم تک و تنها,میشکنم به خدا میشکنم ××××××××××××××××× شنیدم قصد برگشت از سفر داری،خدا را شکر شنیدم خواهی از رخ پرده برداری،خدا را شکر همیشه در فراقت اشک ریزم ،یوسف زهرا از اینکه نوکری با چشم تر داری،خدا را شکر نیازی بر طبابت نیست بیمار قدیمی را همین که از من و حالم خبر داری،خدا را شکر ××××××××××××××××××××××××××× یه لحظه تنم لرزید وقتی عنوان «حضرتعالی» را دیدم.چرا؟ معمولا برای درد دل ما شخصی را که از جنس خودمون است پیدا می کنیم. یه لحظه دلم لرزید! من اول اجازه می گیرم،یه اذن دخول که یه جسارتی...
ادامه مطلب
دانشجو بود، دنبال عشق و حال،خیلی مقید نبود،یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی…. از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم…قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن..از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه… وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت،بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن…من چندبار خواستم سلام بگم… منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن…امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن…درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن… یه لحظه تو دلم گفتم:”"حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه…تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره…!!!تو که خودت میدونی چقدر گند زدی…!!!”" خلاصه خیلی اون لحظه ت...
ادامه مطلب
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم ا ✍شهید ثانی به همراه کاروانی در حال سفر بود. در بین راه به جایی به نام رمله رسیدند. شهید خواست به مسجدی که معروف است به جامع ابیض برود، بخاطر زیارت کردن انبیایی که در آنجا مدفون هستند. پس دید که در، قفل است و در مسجد هیچ کسی نیست. پس دستش را بر روی قفل گذاشت و کشید. به اعجاز الهی در باز شد. او داخل شد و در آنجا مشغول به نماز و دعا گردید و بخاطر توجّه وی بسوی خداوند متعال، متوجّه حرکت کاروان نشد و از قافله جا ماند. پس متوجّه شد که کاروان رفته و هیچ کسی از آنها نمانده است. نمی دانست چه کار باید بکند و در مورد رسیدن به آنها فکر می کرد، با توجهبه اینکه وسایل او نیز بار شتر بوده و همراه کاروان رفته است. بنابراین شروع کرد پیاده به دنبال کاروان راه ...
ادامه مطلب
1 ـ خداوند فرمود: «اى پیامبر! بوسیله تو و پیشوایان از نسل تو بر بندگان خویش رحمت مىآورم، و به وسیله قائم از بین شما، زمین خود را با تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر و بزرگداشت مقام الوهیّت، آباد مىسازم. و به وجود او زمین را از دشمنانم پاک مىکنم و آن را میراث اولیاى خویش قرار مىدهم، و به وسیله او کلمه توحید را تعالى بخشیده، کلمه کافران را به سقوط مىکشانم، و به دست او و با علم خود سرزمینها و دل بندگانم را حیاتى تازه مىبخشم و گنجها و ذخیرههاى پنهان را به مشیت خود برایش آشکار مىسازم. و با اراده خود او را بر نهانىها و مکنونات قلبى دیگران آگاه مىگردانم و با فرشتگ...
ادامه مطلب
تمام راه ظهور تو با گنه بستم دروغ گفته ام آقا که منتظر هستم کسی به فکر شما نیست راست می گویم دعا برای تو بازیست راست می گویم اگرچه شهر برای شما چراغان است برای کشتن تو نیزه هم فراوان است من از سرودن شعر ظهور می ترسم دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم من از سیاهی شب های تار می گویم من از خزان شدن این بهار می گویم درون سینه ما عشق یخ زده آقا ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا کسی که با تو بماند به جانت آقا نیست ب برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست...
ادامه مطلب
ای کاروان خستهٔ انسان. ای کاروان گرفتار این شوره زار مرگ ٬کویری است بی امان باغول های عاصی قدرت باخارهای صنعت مجنون با اسمان بی ستارهٔ مهموم باروزهای عاصی شب رنگ باشام های سرد وپریشان نمی طپد٬ نمی زند٬قلب امید زندگی. نبض امید خفته است. به زندگی امید نیست؛ دراین فضای مرگبار دراین فضای تنگ وتار که انتظار میکشد٬طلوع یک ستاره را ... ستاره ها!!! توای بزرگ تر ستاره ام!طلوع کن ببین سیاهی آشنای ماست ببین همیشه هرغروب. به روی بام آرزو درانتظاردیدنت ٬چقدر رنج می برم به هرطرف نگاه می کنم به این سیاه آسمان بی س...
ادامه مطلب